Author Archive

شروع

دوشنبه, بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸

شروع اولین قدم برای خواستن هست…

همیشه بعد از روزای ابری و مه گرفته روزهای آفتابی و آروم میان…
حتما میان…
چون خدای آسمون و زمین خودش گفته : “ان مع العسر یسرا ”

یادمون نره که خدا بنده های خوب و عاشقشو بیشتر آزمایش میکنه..

وقتی میایین تو سایت من چه احساسی دارین

دوشنبه, بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸

آدم یه نفر رو دوست داشته باشه به دیدارش میره
آدم خاطر یه نفر رو بخوات به وب سایتش میره
اگر بیشتر دوسش داشته باشه تو وب سایتش نظر هم میده
اگر خیلی بخواتش روزی چند بار میاد تو وب سایتش
من اینها رو بسیار خوب می دانم.
نفس بودنت بهم امید میده

به خاطر نفس زندگی تازه ای شروع می کنم

دوشنبه, بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸

هر روز ، روزی تازه و درخشان است .

هر صبح ، سرآغازی تازه و با طراوت است .

هر طلوع ندا می دهد :( ( بادا که جسم ، ذهن و روحت ، تازه و شاداب گردد.))

بی تردید برای تجدید و احیای زندگی ، لطف الهی ضروری است .

و ما هم باید با آن همیاری کنیم .

باید همه ی بارهای دیروز را رها کرد ، و آغازی تازه را در پیش گرفت .

خدایا ! ……

حالا که می بینم نفس این همه حواسش به من هست
زندگی تازه ای آغاز می کنم
فقط اول خدا بعدش نفسم کمک کن

گردو

دوشنبه, بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸

کسی سراغ گردو فروشی رفت وگفت :می شود همه گردوهایت را رایگان به من بدهی

گردو فروش با تعجب به او نگاه کرد و جوابی نداد

دوباره پرسید: میشود ، یک کیلو گردو به من مجانی بدهی؟

وباز با سکوت مواجه شد

پس خواهش میکنم دست کم یک عدد گردو مجانی به من بدهید

اوآنقدر اصرار کرد تا بالاخره گردو را گرفت یک عدد که ارزش ندارد یک عدد دیگر

هم بدهید و با اصرار یک عدد دیگر گردو گرفت

و درخواست کرد گردوی سوم را نیز مجانی بگیرد

گردو فروش که عصبانی شده بود ، گفت زرنگی ! این طور میخواهی یکی یکی

همه گردو هایم را تصاحب کنی

مشتری سمج گفت :راستش میخواستم درسی به تو بدهم .عمر و زندگی مانیز چنین است

.اگر به تو بگویم همه عمرت را به من بفروش ، به هیچ قیمتی این کار را نمی کنی

ولی روز های زندگیت را بی توجه ، یکی یکی از دست میدهی و تا به خودت بیائی

همه عمرت از کف رفته است

شروع دوباره؟؟

یکشنبه, بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸

سلام برو بچ

اگه دوباره بخوام شروع کنم کسی هست کمکم کنه و بهم نیرو بده؟؟؟

کسی فکر میکنه بعد از این جاده مه گرفته آبادی آبادو سرسبزی باشه یا هنوزم مه هستش؟؟؟؟

منتظر جوابم لطفا سر سری نگذریید؟؟؟

sham

کاش

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

کاش می شد دفتر تقدیر عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت

معنی یک احساس رو متوجه نشدم.

یکشنبه, بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸

وقتی صداشو می شنوی وقتی می بینیش وقتی تو چشماش نگاه می کنی از درون می لرزی

هرچی می خوای بگی که دوسش نداری و یا وانمود می کنی که واست اهمیتی نداره اما داره

به هر حال وقتی که با رفتاراش نشون میده که تو واسش اهمیتی نداری و حالا واسه دلخوش بودن تو هم صحبت از ماندن یک خاطره شیرین می کنه و میگه که عشق یعنی این.

آقای ناصرزاده به نظرم همون که گفتی تا امروز بهش فرصت داده بودی و از امروز میری سراغ کیس ها جدید همین کار را بکن.

چرا که دیگه اون که تو را نمی خوات.

همونی که به من راجبش توضیح دادی خیلی سرتر از عشق سابفت بود به نظرم می تونی با اون لحظات بسیار زیبایی داشته باشی امروز بازم برف اومد من باز خوشحال شدم.

تو هم امروز را به فال نیک بگیر و با یار جدیدت زندگیتو بساز مطمئن باش یه روزی میاد و ابراز پشیمانی می کنه اگر انصافی تو وجودش هنوز مانده باشه اگرم نیاد تو چیزی را از دست نداده ای بلکه وقتت را صرف کسی کرده ای که قدر فرصتهای تو را بدونه.

از این به بعد حالا تو سایت من مشاوره هم میدم

دکتر شدیم واسه خودمون

سوال عجیبی برام پیش آمده!

شنبه, بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸

از تمامی دوستان کسانی که من را می شناسند و نمی شناسند و تمامی کاربران اینترنتی تقاضا دارم که جواب این سوال من را بدهند.

به یکی زنگ می زنی و اون به تو زنگ نمی زنه

به یکی ابراز علاقه می کنی و اون ابراز علاقه ای نمی کنه

به یکی تبریک می گی و اون فقط می گه ممنون

خیلی وقتها جواب تلفنتو نمیده

Vdayflowers-main_Full

به نظرتون نفر اول باید چه کاری انجام بده

اخه همه فکر و ذکرش اونه

بازم برف بارید

جمعه, بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸

یادم نمیره جمعه ای که برف بباره

بازم امروز برف بارید تا یاد قطار برفی بیافتم در بهمن ماه

خوشحالم از اینکه خدا کمک کرد که این جمعه و جمعه امسال هم برفی بیاید و خاطره من تازه بشه.

می بینید خدا چه من و شما را دوست داره

امیدوارم هرگز روزهای برفی از یاد نرود و نگاهها هم همیشه تازه بشه.

هتل خوابیدم دیشب

چهارشنبه, بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸

چند روزی هست مهمان هتل المپیک هستم.
هتل قشنگی است.
راجبش تو face می نویسم.

خدایا قلب من را از مهری پر کن که هرگز از یاد نرود

سه شنبه, بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸

می دانم که خدا من را خیلی دوست دارد تو را و همه را دوست دارد بسیار دعا و آرزوها داشتم که برآورده نکرد و رویاهایی که بیشتر در ذهنم ماند و بعدا خدا به من گفت که ارزو و دعاهایی که به نفعت بود زود برآورده کردم و آنهایی که به نفع تو نبود ن نمی دانستم یعنی چی

گذر زمان به من نشان داد که خدا چقدر من را دوست دارد.

یه تصمیم بزرگ در زندگی گرفتم به مسافرتی دور می روم خیلی دور دیگه هیچکس  و حتی تویی که از من به من نزدیکتری مرا نخواهی دید و نخواهی خواند و نخواهی شنید.

خدانگهدار .